میم،صاد

الف لام میم صاد

میم،صاد

الف لام میم صاد

میم،صاد

الف لام میم صاد...کتابى است که به سوى تو فرو فرستاده شده است، پس نباید از آن تنگدلى یابى، تا بدان هشدار دهى، و پندآموزى براى مؤمنان باشد.

سوره اعراف. آیات اول و دوم

روایت دیدار با خانواده شهید محمد رضا دهقان

چهارشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۴، ۰۱:۵۰ ب.ظ

به نام خدا

روایتی از دیدار با یک خانواده ی قهرمان

ستاره‌ی دوران بی ستاره

 

ایستاده ایم در کوچه ای که منتهی می شود به آپارتمانی ساده،جایی در حوالی ِ میدان آزادی. منتظریم تا چند نفرِ باقی مانده هم برسند. با آنها، تعدادمان از سی نفر هم بیشتر می شود! تقریباً تمام فضای کوچه را اشغال کرده ایم. حضورمان در این ساعت و با این تعداد، بدیهی است که ساکنین کوچه‌ی دوازدهم را متعجب خواهد کرد!


تعدادمان از سی نفر هم بیشتر است. دوسه جعبه شیرینی خریده ایم، یک دسته گل و یک تابلوی یادبود. که هدیه کنیم به میزبانمان. تقریباً اولین باری است که دارم به دیدار یک خانواده‌ی شهید می روم. آن هم نه شهید ِ جنگ تحمیلی. یک شهید ِ مدافع حرم! نمونه های به روز شده ی سربازان ِ خمینی. شهدایی که انگار برای اتمام حجت با نسل ِ سرگشته‌ی بی آرمانِ ما مبعوث شده اند. امروز مهمان ِ خانواده‌ی یکی از این ستاره هاییم. «شهید محمدرضا دهقان». جوانی که رفت تا با سربازان ِ آخرالزمانی ِ شیطان ، در سرزمین آخر الزمانی ِ شام بجنگد. جنگید و شد یکی از ستاره های آسمان ِ بی ستاره‌ی نسل ما!

نمی خواهم شعار بدهم، اما چهره ی پدر شهید به نظرم نورانی آمد. حس می کنم این نور،اولین پاداشی است که والدین شهدا در قبال ِ پیشکشی هایشان از خدا دریافت می‌کنند. نوری که آمیخته با صبر و لبخند، یک پدر شهید را تصویر می‌کند.

تعدادمان زیاد است. اکثراً روی زمین می نشینیم. حاج آقا جلالی،که بزرگتر ِ ماست، باب ِ گفتگو با خانواده‌ی شهید را باز می‌کند. همین طور که برادر ِ کوچکتر ِ قهرمان، برایمان تند تند چای و شیرینی و میوه می آورد، به صحبت های مادر ِ قهرمان گوش می دهیم.هنوز مادر ِ شهید چند کلامی بیشتر صحبت نکرده که شوک ِ اول بهم وارد می شود:« شهید متولد فروردین سال 74 است!»

فروردین 74، فروردین 74، 74، هفتاد و چهار...این یعنی شهید فقط،فقط یک سال و چهارماه از من بزرگتر بوده. فقط 16 ماه، فقط494 روز. به خودم نگاه می کنم. آیا فاصله ی من و او، فقط 494 روز است؟ بعید می دانم. او اکنون جایی در اوج آسمان است و من در گوشه ای از زمین. فاصله ی اوج آسمان تا کنج ِ زمین هرچه باشد، قطعا بیشتر از 494 روز است.

مادر ِ محمدرضا، از روحیات و اخلاقیاتش می گوید. اینکه چقدر حواسش بوده تا در مواجهه با نامحرم، عفت و حیا را حفط کند،اینکه اصلاً اهل موسیقی گوش دادن نبوده و پای ثابت ِ هیات ِ چیذر و مسجد گیاهی ِ تجریش بوده. مادر می گوید از علاقه ی بسیار  زیاد ِ او به «آقا» و اینکه محمدرضا به رهبری،اعتقاد کامل و راسخ داشته و... هرچه مادر شهید بیشتر از این  ویژگی های محمدرضا می گوید، کمتر به «محمدرضا»شدن امیدوار می شوم. فاصله ی سبک زندگی ِ من و او، با این اوصاف، زیاد نیست اما خب کم هم به حساب نمی آید. همان گزاره های همیشگی و محبوب رسانه های رسمی درباره ِ شهدا به مغزم خطور می کند. گزاره ها و قرائت هایی که تلاش می کنند شهدا را آدم هایی جدای از جامعه و با سبک زندگی ِ بسیار متمایز از سایرین نمایش دهد. هجوم گزاره های رسمی اما با ادامه ی روایت ِ مادر، تمام می شود:« بعضی ها ممکن است فکر کنند محمدرضا شخصیتی منزوی داشت و مدام به مرگ و شهادت فکر می کرد. اما اتفاقاً بسیار پسر ِ امروزی و به روزی بود. در فضای مجازی،اینستاگرام و تلگرام حضور داشت. جالب است بدانید که محمدرضا عاشق ِ موتورسواری بود. یک موتور هوندا125 داشت که تقریباً هرماه یک بار باهاش تصادف می‌کرد!» خودم را در فاصله‌ی کمتری با قهرمان حس می‌کنم.

پدر محمدرضا بیش از حد ِ یک پدر شهید ساکت است. بیشتر ِ خاطرات را مادر شهید روایت می کند. تنها خاطره ای هم که پدر می گوید، فضای متاثر و آرام ِ دیدار را ، شیرین  و خندان می کند:« محمدرضا خیلی ازدواجی بود. یک بار وقتی سوریه بود بهش پیام دادیم،به شوخی، که یک دختر سوری برای خودت از همانجا بگیر و بیاور! که جواب داد چشم! اصلا دوتا می آورم. یکی برای خودم،یکی برای شما!» واکنش مادر شهید به نقل این خاطره، سوسه آمدن های ما و لبخند های مکرّر،فضا را به کلی تغییر می دهد .

قهرمان ِ ما، محمدرضای دهقان ِ بیست ساله ی دانشجوی ترم چهار ِ فقه و حقوق، ویترینی شبیه همه ی ما داشت. تمایلاتی زمینی و اینجایی. مثل همه ی ما در فضای مجازی بود، مثل همه ی ما دوست داشت هرچه  زودتر ازدواج کند، به ظاهرش خوب می رسید و خلاصه یکی بود مثل بسیاری از جوانان ِ دهه هفتادی. آنچه او را به جایی در اوج آسمان رساند، قلبی بود که او داشت و خیلی از ما نداریم. قلبی که در هیات و مجلس روضه بزرگ شده بود و با غذای نذریِ اهل بیت و شرح مصائب آنان  قوام گرفته بود. قلبی که می دانست ورود به فضای مجازی تقوای دوچندان می طلبد، قلبی که مدافع عفت بود و از همین جا رسید به افتخار ِ دفاع از حرم! محمدرضا، قلبی داشت که خیلی از ما نداریم. قلبی که از مدتها قبل برای فداشدن در راه اهل بیت انتخاب شده بود. قلبی که الهامات ِالهی را می پذیرفت.و از همین رو بود که محمدرضای قصه ی ما، از مدتها قبل ِ شهادتش می دانست  که می رود. می دانست که در ظهر عاشورا در امامزاده علی اکبر (ع) چیذر به مادرش گفت:«من را اینجا دفن کنید.» می دانست که وقتی چفیه ی محبوبش در حرم امیرالمومنین گم شد، فهیمد حاجت روا می شود و این بار حاجتش ازدواج نبود،شهادت بود!

 کم کم به آخر ِ دیدار می رسیم. حاج آقا از پدر شهید می خواهد برایمان یک دعا بکند. پاسخ پدر شهید اما مثل خاطره ای که گفت، شیرین است:«همه چی رو که حاج خانم گفتند، دعا هم خودشون بکنند دیگه!» لبخند می زنیم و دست آخر ،پدر از خدا می خواهد که به ما خیر دهد،بهترین دعا! مادر هم برایمان عاقبت بخیری طلب می کند و چه غریب آرزو می کند نه مثل محمدرضا، که مثل سردار همدانی پس از سالها خدمت به اسلام به شهادت برسیم! و من از خودم می پرسم: آیا از این نسل، سردار همدانی هم متولد می شود؟

با خانواده ی قهرمان خداحافظی می کنیم.در پاگردِ منزل، یاد خاطره ای می افتم که مادر از محمدرضا نقل کرد. آخرین وداع. جایی که قهرمان ِ ما ایستاد و با تک تک ِ اعضای خانواده خداحافطی کرد. به قول مادر، با همه اتمام حجت کرد و من متحیر می مانم وقتی می شنوم مادر و پدر، با علم بر تمام ِ خطرات و با ظنِّ قریب به یقین نسبت به شهادت ِ پسر بزرگشان، او  را راهی ِ سوریه کرده اند! انگار تمام این خانواده، دستچین شده‌ای خداوند هستند تا به ما نشان دهد هنوز، در عصر ِ انفجار ِ بشریت، هستند ستارگانی که بشود با آنها راه را پیدا کرد!

دیدار به پایان می رسد. فکر می کنم به نسبت ِ خودم، و یا یکی مثل من با قهرمان محمدرضا دهقان! نسبت من با او چگونه است؟ خیلی دور؟ خیلی نزدیک؟ شاید هم چیزی بین این دو. چیزی میان ِ سبک زندگی مدرن و اعتقادات ِ مذهبی. بعد فکر می کنم به آقاسیدروح الله. مردی که پنجاه و دو سال قبل، در گوشه ای از تاریخ، به ماموران ِ ساواک گفته بود:«سربازان من در گهواره ها هستند.» و حالا ،جایی در 52 سال بعد،در زمانه‌ی سرگشتگی ِ انسان، فرزندان ِ آنها که آن روز در گهواره بودند، سربازان ِ انقلاب خمینی اند....



پس نوشت: تمامی نقل قول ها، نقل به مضمون هستند. تقدم و تاخر بیان خاطرات نیز به تناسبِ نگارش، جابجا شده است.

 

۹۴/۱۲/۱۹

نظرات  (۱)

سلام
خدا قوت
شرح این دیدار آسمانی عالی بود...
قلمتان در این راه مستدام..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">